جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن فائزین

برای بهره مندی از تمامی امکانات در انجمن ثبت نام کنید

Ask question

Ask Questions and Get Answers from Our Community

Answer

Answer Questions and Become an Expert on Your Topic

Contact Staff

Our Experts are Ready to Answer your Questions

داستان باز کردن گره

Pesare Aftab

کاربر فعال و مفید

پیرمرد فقیری برای گدایی به آسیاب رفت. آسیابان مقداری گندم در دامن او ریخت. پیرمرد دامنش را گره زد و به سوی خانه به راه افتاد. در بین راه گفت: ای خدایی که گره از مشکلات مردم باز میکنی گره مشکل مرا هم باز کن! ناگهان گره دامنش باز شد و گندم به زمین ریخت! گفت: خدایا من گفتم گره مشکلم را باز کن تو گره دامنم را باز کردی؟

من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز؟

با این حال تا خم شد گندمها را از زمین جمع کند دید یک همیان زر روی زمین افتاده است!


چون برای جستجو خم کرد سر دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت:


هر بلایی کز تو آید رحمتی است هر که را فقری دهی آن دولتی است...

زان به تاریکی گذاری بنده را تا ببیند آن رخ تابنده را

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا