توبه تعدادی از بانوان عصر حاضر

faezin

مدیریت
Administrator
تاریخ ثبت‌نام
6/1/13
نوشته‌ها
1,168
پسندها
1
محل سکونت
فی ارض الله
در اين تاپیک سرگذشت چند زن معاصر را مي خوانيد كه غرق در درياي معصيت و شهوت بوده اند، سپس به ياري پروردگار، سوار بركشتي توبه و استغفار گشته وخود را به ساحل نجات رسانيده اند.

سرگذشت توبه ي يك دعوتگر معروف، خانم
«سوزي مظهر» به وسيله ي يك زن مسلمان فرانسوي


حدود بيست سال است كه در ميدان دعوت الي الله سرگرم فعاليت مي باشد. او نيز از آن دسته از هنرپيشگاني است كه توبه، نصيبش شده است. ايشان روزگاري در ميدان هنر داراي نام و شهرت فراواني بوده اند.

خودش سرگذشت خود را چنين بيان مي كند:

از دانشكده ي ادبيات در رشته ي روزنامه نگاري، فارغ التحصيل شدم. در آن زمان با مادربزرگم يعني مادر هنرپيشه ي معروف «احمد مظهر» كه عمويم

مي باشد زندگي مي كردم. و بيشتر اوقات خود را، بيرون از منزل يعني در خيابانها، پاركها و ساير اماكن عمومي، سپري مي كردم. و از اينكه خود را به

بهانه*ي آزادي و تمدن، در معرض ديدگان زهرآگين انسانهاي حيوان صفت به نمايش مي گذاشتم، خرسند بودم. بيچاره مادربزرگم به خود حق دخالت در

امورم را نمي داد. حتي پدر و مادرم نيز چندان نقشي در زندگي خصوصي ام نداشتند. در واقع خودم تعيين كننده ي سرنوشت خود بودم. متأسفانه فرزندان خود سر، اينگونه زندگي خود را مانند چهارپايان و يا بدتر از آنها رقم مي زنند. مگر اينكه*خداوند* در حق كسي لطف كند و نجاتش دهد.

با صراحت بگويم: من بطوركامل از دستورات اسلام فاصله گرفته بودم و بجز چند كلمه كه بر زبان مي آوردم، نسبت به ساير احكام آن بيگانه شده بودم. از

نظر مالي مشكلي نداشتم ولي نمي دانم چرا هميشه از برق و اجاق گاز وحشت داشتم؟! مي ترسيدم كه روزي خداوند به خاطر معصيتهايم در دنيا،

همين جا- قبل از آخرت- مجازاتم كند. گاهي كه تنها مي شدم، وجدانم مرا سرزنش مي كرد و با خود مي*گفتم:

ببين! مادربزرگ با آنكه مريض و ناتوان است، نمازهايش را قضا نمي كند؛ آنگاه تو چگونه مي خواهي فردا از عذاب الهي نجات پيداكني؟!

ولي چون نمي*خواستم كه اين افكار، خاطرم را آشفته سازد فوراً بلند مي شدم و روي تختخواب دراز مي*كشيدم و يا براي گردش، به پارك مي رفتم. تا اينكه

سرانجام، روزي به واتيكان سفر كردم. آنچه در اين سفر، بيش از هر چيز توجه مرا بخود جلب كرد، هنگام ورود به موزه ي پاپ، مجبورمان كردند كه به احترام

دين تحريف شده ي شان پالتوي سياه بپوشيم، باخود گفتم:

اينها به پاس دين تحريف شده ي شان اينگونه رفتارمي كنند، پس چرا احترام دين واقعي خود را حفظ ننماييم؟!

روزي درهمين سفر، دلم خواست به خاطر سعادتي كه ظاهراً نصيبم شده بود، باگزاردن دو ركعت نماز، شكر خدا را بجاي آورم؛ نظر شوهرم را در اين مورد

جويا شدم؟ موافقت كرد وگفت: من كه به آزادي فردي، احترام قائل هستم!!

درحادثه اي ديگر روزي با لباس بلند و چادري مناسب، وارد مسجد بزرگ پاريس شدم و در آنجا دو ركعت نماز، بجاي آوردم. پس از اتمام نماز، كنار درب

خروجي مسجد هنگامي كه مشغول در آوردن چادر و لباسهايم بودم، اتفاق عجيبي برايم رخ داد؛ يك زن جوان فرانسوي با دو چشم آبي زيبا- كه

هرگزفراموشش نخواهم كرد- در حاليكه كاملاً محجبه بود به سوي من آمد و با يك دست، دستم را گرفت و با دست ديگرش شانه ام را فشرد و با صداي

محبت آميزي گفت:

چرا حجابت را درون كيفت مي گذاري؟ مگر نمي داني كه اين دستور پروردگار عالم است؟

من كه غافلگير شده بودم، با تعجب به سخنانش گوش مي دادم. با التماس از من خواست تا چند لحظه اي با او درمسجد بنشينم. نخست خواستم ب

بهانه*اي بياورم ولي برخورد بسيار مؤدبانه و سخنان جذابش باعث گرديد كه لحظه*اي با اوبنشينم و صحبتهايش را بشنوم. از من پرسيد:

آيا به كلمه «لااله الاالله» شهادت مي دهي؟ آيامعني اين كلمه رامي داني؟ خواهرم! بر زبان آوردن اين چند كلمه كافي نيست؛ بلكه هدف واقعي، تصديق

قلبي وعمل نمودن به مقتضاي آن است.

بدين صورت، آن زن جوان، در چند لحظه، مشكل ترين درس زندگي رابه من آموخت. قلبم از جا تكان خورد وجدانم درمقابل سخنانش بيدارشد. سپس در

حاليكه دستم را در دستش گرفته بود خداحافظي نمود و گفت: خواهرم! دين اسلام را تنها نگذاريد.

آنگاه در حالي از مسجد بيرون شدم كه غرق در افكار گوناگون بودم. اتفاقا ًعصر همان روز به پيشنهاد شوهرم در شب نشيني يك كاباره، شركت كردم؛

جايي كه زنان و مردان با هم رقص و پايكوبي مي كردند واعمال وحشيانه اي انجام مي دادند كه به نظرم نه تنها انسان ها بلكه حيوانات نيز از ارتكاب چنان

اعمال زشتي، شرم دارند. من از آنها و از خودم نيز كه در چنين محفل شرم آوري قرارداشتم، متنفر و بيزار شدم و نتوانستم طاقت بياورم. بدين جهت به

بهانه ي هوا خوري، از شوهرم خواستم كه ازسالن، بيرون رويم.

پس ازبازگشت ازفرانسه به قاهره، اولين گامهايي كه برداشتم در راه شناخت معارف اسلامي بود. هر چه در اين راه پيشرفت مي كردم، آرامش بيشتري

به من دست مي داد. با وجودي كه قبلاً در كمال رفاه وآسايش زندگي مي كردم، اما از چنين آرامشي بي*بهره بودم. هرچه بيشتر به خواندن نماز و تلاوت

قرآن روي مي*آوردم بيشتر احساس مي كردم كه گمشده ام را مي يابم.

سرانجام با توفيق خداوند و ياري وي از زندگي جاهلانه ي قبلي خودفاصله گرفتم وبه تلاوت قرآن ومطالعه ي كتب ابن كثير، سيدقطب و... روي آوردم.

درشبانه روز چندين ساعت را با شور و شوق فراوان، صرف مطالعه ي كتابهاي ديني مي كردم و به جاي ولگردي وشب نشيني هاي بيهوده به جستجوي

خواهران مسلمان و داعي پرداختم.

شوهرم ابتدا با من مخالفت كرد، خصوصاً با حجابم كه شديداً با آن مخالف* بود؛ چرا كه من از مصاحفه با مردان و شركت در جلسه*اي كه مرد بيگانه اي درآن

حضور مي داشت، امتناع مي*كردم. در واقع مخالفت شوهرم با زندگي جديدم، برايم امتحاني بود از جانب خداوند. من نيزمي دانستم كه اولين شرط ايمان

عبارت است از تسليم در پيشگاه پروردگار و استقامت در راه او، پس مي بايست خدا و رسولش را از همه كس و همه چيز عزيزتر مي*داشتم.

بعدها حوادثي پديد آمد كه نزديك بود منجر به جدايي من وشوهرم گردد ولي به فضل خدا اينطور نشد، بزودي خداوند دست شوهرم را نيزگرفت وهدايتش

كرد؛ چنانكه او اكنون داعي مخلصي شده است كه به مراتب ازمن بهترمي باشد- من در موردش اينطور فكر مي*كنم البته خداوند بندگانش را بهتر

مي*شناسد- گر چه بعدها دچار يك سري مشكلات و مصايب شديم، كه مربوط به امور دنيوي بود وبحمدلله تاكنون گرفتار مشكلات ديني نشده ايم، بدين

جهت احساس سعادت وخوشبختي مي كنم.


منبع:کتاب توبه کنندگان
نام نويسنده :محمد بن عبدالعزیزالمسند
نام مترجم :عبدالله ریگی احمدی

 

faezin

مدیریت
Administrator
تاریخ ثبت‌نام
6/1/13
نوشته‌ها
1,168
پسندها
1
محل سکونت
فی ارض الله
سوپرمدل امریکایی که مسلمان شد !

اخیرا سارا بوکر، هنر پیشه، مدل و مانکن تازه مسلمان آمریکایی، توضیحاتی را درباره خود ارائه داده است.

.
fun453.jpg
.
او در گفتگویی خود را اینگونه معرفی و علت مسلمان شدنش را اینگونه بیان می کند:


من یک زن امریکائی هستم که در مرکز امریکا بدنیا آمده ام. من مانند هر دختر دیگری بزرگ شدم. با علاقه و تعلق خاطر شدید به زرق و برق زندگی در "گران شهرها". در نهایت من به فلوریدا و از آنجا به ساحل جنوبی میامی نقل مکان کردم. یک منطقه پرشور برای آنهائی که در جستجوی "زندگی پر زرق و برق" هستند. طبیعتا، من آنچه که یک دختر معمولی غربی انجام می دهد را انجام می دادم. براساس ارزیابی ارزش خودم بر مبنای میزان جلب توجه دیگران من به ظاهر و جذابیت و گیرائی خودم توجه داشتم. من مرتبا ورزش می کردم و یک مربی شخصی شدم. یک خانه شیک لب دریا خریدم و توانستم یک سبک زندگی "با کلاس" برای خود فراهم کنم.



سالها گذشت تا متوجه شوم که هر چه بیشتر در "جذابیت زنانگی ام" پیشرفت می کنم درجه رضایت شخصی و خوشبختی ام افت می کند. من برده مد بودم. من گروگان ظاهرم بودم.

.
fun454.jpg
.

به علت افزایش مستمر فاصله میان رضایت شخصی من و سبک زندگی ام، من در فرار از الکل و مهمانی ها (پارتی ها) به مراقبه (مدیتیشن) و مذاهب غیرمتعارف پناه می بردم. اما یک فاصله کوچک به یک دره تبدیل گشت. و در نهایت متوجه شدم که تمامی آنها فقط یک مسکن هستند و نه یک درمان موثر.
یازده سپتامبر ۲۰۰۱، زمانی که من شاهد رگبار پی در پی اسلام، ارزشها و فرهنگ اسلامی، و اعلام شرم آور "جنگ صلیبی جدید" بودم، توجه ام به چیزی بنام اسلام آغاز شد. تا آن زمان، تمام چیزهائی که برای من با اسلام تداعی می گردید عبارت بودند از: زنان پوشیده در "چادر"، کتک زنندگان زنان (همسران)، حرام ها، و یک دنیا ترور و وحشت.

یک روز من با قرآن، کتابی که در غرب بطور منفی کلیشه ای معرفی شده است برخورد کردم. در ابتدا سبک و نحوه برخورد قرآن مرا تحت تاثیر قرار داد، و سپس نگاه آن به هستی، زندگی، آفرینش، و ارتباط میان خالق و مخلوق مرا به شگفتی آورد. من قرآن را خطابه ای مملو از بصیرت و بینش برای قلب و روح، بدون نیاز به هیچ مترجم (مفسر) و کشیشی یافتم.

سرانجام من حقیقت را دریافتم: فعالیت ارضاء کننده جدید من چیزی جز قبول مذهبی بنام اسلام، که می تواند سرچشمه آرامش برای من بعنوان یک مسلمان "فعال" باشد، نبود.



من یک ردای زیبای بلند و یک پوشش سر که شبیه لباس عرفی زنان مسلمان است خریداری کردم و در خیابان ها و محله هائی که روزهای پیشین با شلوار کوتاه، بیکینی، و یا با لباس کار "شیک" سبک غربی در آنها راه میرفتم، ظاهرشدم. اگر چه مردم، چهره ها، و مغازه ها همه همان ها بودند، اما یک چیز بطرزی چشمگیر و استثنائی متفاوت بود، من همان نبودم و نه آرامشی که من برای اولین بار در زن بودن تجربه کردم.

من احساس کردم که همه زنجیرها پاره شده اند و من بالاخره آزاد شده ام. من از چهره های حیرت زده جدید مردم، در مکانی که زمانی چهره هائی که پر از نگاه های شکارچی برشکار بود را تجربه کرده بودم، لذت می بردم. ناگهان یک بار از دوش من برداشته شد. من دیگر تمامی وقت ام را صرف خرید، آرایش، درست کردن موهایم، و تمرین بدنی برای خوش اندام شدن نمی کردم. سرانجام، من آزاد شدم.

من از حجاب رضایت داشتم، اما دیدن رو به افزایش زنان مسلمانی که از نقاب استفاده می کنند کنجکاوی مرا درباره نقاب برانگیخت. من نظر همسر مسلمانم را، که پس از اسلام آوردن با او ازدواج کردم، درباره گذاشتن نقاب و یا بسنده کردن به حجاب را جویا شدم. به نظر او حجاب در اسلام امری واجب است، در حالی که نقاب نیست. در آن زمان، حجاب من شامل پوشش سری که تمامی سر مرا بجز صورتم رامی پوشاند، و یک ردای سیاه بلند گشاد بنام "عبا" که تمامی بدن مرا از گردن تا نوک پا را می پوشاند، بود.
هیچ چیز مرا از تعویض بیکینی ام در ساحل جنوبی و زندگی پر زرق و برق سبک غربی ام با زندگی کردن در آرامش با خالقم و لذت بردن از زندگی در میان همنوعانم بعنوان یک شخص با ارزش، خوشحال نمی کند. بدین دلیل است که من استفاده از نقاب را انتخاب کرده ام، و تا پای مرگ از حق لاینفک ام برای پوشیدن اش دفاع خواهم نمود.

منبع: سایت بیتوته
 

faezin

مدیریت
Administrator
تاریخ ثبت‌نام
6/1/13
نوشته‌ها
1,168
پسندها
1
محل سکونت
فی ارض الله
سرگذشت توبه ي يك هنرپيشه ي معروف " عایشه حمدی"

يكي از كساني كه اخيراً به كاروان توّابين وداعيان الي الله پيوسته، هنرپيشه ي معروف «عايشه حمدي» مي باشد. بهتر است داستان سفرش از تاريكيها

به سوي نور را از زبان خودش بشنويم:

سخنم را با «الحمدلله» آغاز مي كنم، زيرا اينها شيرين ترين كلماتي است كه من شيرين تر از آن را سراغ ندارم. گرچه مدتها پيش، در مورد كناره گيري ام

از هنر و روي آوردنم به حجاب، سخناني شايع شده بود، ولي در واقع حدود يك سال و نيم پيش، عملاً دست به اين كار زدم.

روزي خوابيده بودم، در خواب ديدم كه خداوند از من مي خواهد كتابي را باز كنم و بخوانم. از آن روز به بعد مكرر در مجالس وعظ و خطابه* هايي كه در مساجد

ايراد مي شد، شركت مي كردم و كتابهاي ديني را با شوق فراوان مطالعه مي نمودم. خيلي دلم مي خواست كه حجاب بپوشم؛ ولي هنوز درخود شجاعت

لازم را براي چنين كاري نمي يافتم.

در يكي از روزهاي جمعه براي شركت در نماز جمعه به مسجد رفتم، همواره عادت كرده بودم كه در نمازها، خصوصاً نماز جمعه، گريه كنم. آن روز نيز طبق

عادت، به شدت گريستم. گريه هاي آن روز، در من تأثير بسزايي گذاشت. پس از اتمام نماز، اوراد و ادعيه ي زيادي بر زبان آوردم. از آن جمله اين دعا را

بيشتر تكرار مي كردم:

(اللهم وفقني لما فيه الخير)

(بارالها! مرا درآنچه كه به خيرم مي باشد، موفق بدار).

اين دعا را بقدري تكرار كردم و گريستم كه وارد عالمي ديگر شدم؛ عالمي كه مرا به خدا وصل مي كرد. فوراً بلند شدم؛ قرآن را بدست گرفتم و گشودم، از

قضا چشمم به اين آيه ي سوره ي «حج» افتاد:

(يا ايهاالناس اتقواربكم انّ زلزلة الساعة شيءٌ عظيم يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما ارضعت و تضع كل ذات حمل حملها وتري الناس سكاري و ما هم

بسكاري و لكنّ عذاب الله شديد)

ترجمه:اي مردم! ـ از عقاب و عذاب ـ پروردگارتان بترسيد، واقعاً زلزله- و هنگامه ي- قيامت چيز بزرگ و هراس*انگيز است. روزي كه زلزله ي رستاخيز را

مي بينيد همه ي زنان شيرده اي كه پستان به دهان طفل شيرخوار نهاده اند، كودك خود را رها و فراموش مي كنند و جملگي زنان باردار- از خوف اين صحنه ي

بيمناك- سقط جنين مي كنند و تو مردان را مست مي بيني ولي مست نيستند و بلكه عذاب خدا سخت – و وحشتناك- است.

با ديدن اين آيه، لرزه بر اندامم افتاد، شروع به تلاوت آن نمودم. هنوز سوره تمام نشده بود كه با خود عهد بستم هنر پيشگي را رها كرده و زني محجبه

شوم. به ياد مي آورم كه آن شب را تا صبح نخوابيدم، حالت خاصي به من دست داده بود، فقط قبل از نماز، مدت يك ساعت به خواب رفتم و بعد براي اداي

نماز فجر، بيدار شدم. جالب اينكه از آن روز به بعد هميشه اول وقت، براي نماز بيدار مي شوم در حاليكه قبلاً تا نزديكي هاي ظهر از خواب بيدار نمي*شدم.

اكنون به فضل خدا احساس خوشبختي و سعادت مي كنم و بي نهايت از زندگي ام خشنودم و از خداوند نيز به خاطر اين همه نعمت و سعادتي كه به من

ارزاني داشته است، سپاسگزارم.

در مورد كناره گيري از هنرپيشگي مي گويد:

هنرپيشگي را كنار گذاشتم زيرا نمي خواستم با اين كار، شهرت كسب كنم و در برابر چشم مردان بيگانه، ظاهر شوم و خلاصه اينكه هنگام ملاقات با

پروردگارم از هر نوع آلودگي پاك شده باشم.

واقعيت اين است كه آنچه امروز در دنياي فيلم مي گذرد به هيچ وجه شايسته ي يك زن مسلمان نيست زيرا آنها به صورت شرم آوري در نقشهاي گوناگون

به بازي گرفته مي شوند.

در مورد اينكه به او و همنوعانش در قبال توبه ي شان، از جهاتي پاداشهايي داده مي شود، مي*گويد:

حسبي الله ونعم الوكيل

(خداوند براي ما كافيست و او بهترين كارساز است)

اين گفته، دور از واقعيت است و شايعه اي بيش نمي باشد. حجاب، براي ما از هر چيز ديگر باارزش تر است. ما راهي را برگزيده ايم كه كاملاً در آن،

احساس امنيت و آرامش مي كنيم.

به عنوان يك داعي مي گويد:

من هنوز در ابتداي راه قرار دارم و احساس مي كنم كه به فراگيري احكام و مسايل ديني، نياز مبرم دارم. با اين حال، از انتقال سعادت و آرامشي كه بدست

آورده*ام و حلاوتي كه چشيده ام به همنوعان خويش، دريغ نخواهم كرد.

با وجودكمبود بضاعت علمي كه تاكنون داشته ام، بحمدلله تا حد زيادي مؤفق شده ام با بسياري از خانمها صراحتاً سخن بگويم و در مورد مسايل ابتدايي و

بديهيات دين و ايمان، با آنها صحبت كنم و آن چه را كه خود فرا گرفته ام در اختيارشان قرار دهم. همواره سعيم بر اين است كه همانگونه كه خودم در

امرحجاب اسلامي قانع شده ام، آنها را نيز قانع سازم كه حجاب يكي از دستورات مهم الهي و همانند نماز، روزه و ساير فرايض، لازم و ضروري

مي باشد. خدا را سپاس مي گويم كه سخنانم را مؤثر و قانع كننده قرار داده است. نمي دانم چگونه احساسم را هنگامي كه مي بينم يكي از خواهران، بعلت

تأثير مجلس علمي و ديني، حجاب اسلامي را مي پذيرد و به آن پايبند مي گردد، بيان كنم.

در پايان از خداوند منان مي خواهم، همانگونه كه قبلاً در هنرپيشگي الگو قرارگرفته بودم، اكنون در دعوت الي الله نيز الگو و اسوه ي حسنه قرار گيرم.
 

ئه ستیره

مدیر تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/1/70
نوشته‌ها
925
پسندها
2
محل سکونت
زیر آسمان خدا
سالها گذشت تا متوجه شوم که هر چه بیشتر در "جذابیت زنانگی ام" پیشرفت می کنم درجه رضایت شخصی و خوشبختی ام افت می کند. من برده مد بودم. من گروگان ظاهرم بودم.

سرانجام من حقیقت را دریافتم: فعالیت ارضاء کننده جدید من چیزی جز قبول مذهبی بنام اسلام، که می تواند سرچشمه آرامش برای من بعنوان یک مسلمان "فعال" باشد، نبود.


من احساس کردم که همه زنجیرها پاره شده اند و من بالاخره آزاد شده ام. من از چهره های حیرت زده جدید مردم، در مکانی که زمانی چهره هائی که پر از نگاه های شکارچی برشکار بود را تجربه کرده بودم، لذت می بردم. ناگهان یک بار از دوش من برداشته شد. من دیگر تمامی وقت ام را صرف خرید، آرایش، درست کردن موهایم، و تمرین بدنی برای خوش اندام شدن نمی کردم. سرانجام، من آزاد شدم.

من از حجاب رضایت داشتم....


سبحان الله
ماجرای بسیار زیبایی بود...
ان شاالله این تفکر زیبا در مورد اسلام وحجاب، به تمام زنان دنیا برسد.
tiiiiآمین
 
بالا