عمر کسی بود که پیامبر صلی الله علیه وسلم او را فاروق لقب داد چون خداوند بوسیله عمر حق را از باطل جدا کرد، پیامبر صلی الله علیه وسلم در مورد عمر فاروق رضی الله عنه فرموده است: ((من شیطانهای انس وجن را می بینم که از عمر فرار می کنند)).
پیامبر صلی الله علیه وسلم به عمر رضی الله عنه می گفت: ای فرزند خطاب! سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست شیطان از راهی که تو از آن گذر کنی نخواهد رفت.
عمر بن خطاب رضی الله عنه سیزده سال پس از پیامبر صلی الله علیه وسلم به دنیا آمد. پدرش خطاب بن نفیل، مخزومی، قریشی ومادرش حنتمه دختر هاشم، از اینکه صاحب فرزندی شده بودند خوشحال شدند. عمر بن خطاب بن نفیل بن عبدالعزی است وقریشی از بنی عدی است ودر کعب بن لؤی نسبش به پیامبر صلی الله علیه وسلم می رسد. کنیه اش ابو حفص است، حفص یعنی بچه شیر، پیامبر صلی الله علیه وسلم در جنگ بدر این لقب را به عمر رضی الله عنه گذاشت. او سیزده سال بعد از عام الفیل به دنیا آمد.
پیامبر صلی الله علیه وسلم داماد عمر رضی الله عنه بود چون پیامبر صلی الله علیه وسلم با حفصه، دختر عمر رضی الله عنه ازدواج کرد. عمر رضی الله عنه زیر نظر پدر ومادرش بزرگ شد و آنها به خوبی او را تربیت کردند، هنگامی که عمر جوان ونیرومند شد گاهی تجارت می کرد وگاهی پدرش او را چوپان گله خود میکرد.
عمر دارای چهره سفید مایل به سرخی بود وقامتی بلند وسینه ای پهن داشت.
بازوهایش قوی بود هنگام را ه رفتن سریع می رفت وهمراهانش کمتر می توانستند در هنگام راه رفتن به او برسند. جوانان قریش خیلی از او حساب می بردند.
عمر رضی الله عنه رقیب نیرومند برای همسن وسالهایش بود، هرگاه با کسی کشتی می گرفت او را به زمین می زد، روزی در بازار عکاظ کشتی گرفت، مردم اطراف او و حریفش جمع شده بودند واین مبازره را تماشا می کردند دیری نگذشت که عمر رضی الله عنه حریف خود را به زمین زد وبر او پیروز شد. عمر اسب سوار ماهری بود که همواره اسب سواری را تمرین می کرد ونیز شاعر بود که خواندن وحفظ کردن شعر را دوست می داشت.
پیامبر صلی الله علیه وسلم می فرمود: ((بار خدایا هریک از این دومرد، ابوجهل وعمر بن الخطاب را بیشتر دوست داری اسلام را به وسیله او کمک کن)).
اسلام آوردن عمر رضی الله عنه باعث شادی وسرور مسلمین شد داستان اسلام آوردن او از این قرار است: عمر رضی الله عنه قبل از اینکه اسلام بیاورد گفت: می خواهم محمد را به قتل برسانم، اما وقتی مردم به او گفتند که خواهر وشوهر خواهرش مسلمان شده اند، به شدت خشمگین شد گویا آتشی وجود او را فراگرفته بود ودر همین حال عازم خانه خواهرش شد و چون به خانه خواهرش رسید، شنید که آیه های قرآن در آن تلاوت می شود: «طه * مَا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى * إِلاَّ تَذْکِرَهً لِمَنْ یَخْشَى * تَنْزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى» (طه: ۱-۴).
این جا بود که قلب عمر نرم شد واز خشونت وسختی به مهربانی و نرمی مبدل گردید. پرسید: محمد کجاست؟ وقصد رفتن به جایی را نمود که پیامبر صلی الله علیه وسلم در آنجا ساکن بود. عمر قبل از اینکه نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم بیاید در خانه خواهرش فاطمه بنت خطاب غسل کرده وقرآن را تلاوت کرده بود و هنگامی که به خانه ارقم بن ابی ارقم رسید ودر زد، یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه وسلم بلند شد ونگاه کرد سپس دوباره نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم برگشت وگفت: ای پیامبر خدا! پسر خطاب شمشیر خود را به کمربسته و می آید. در اینجا حمزه بن عبدالمطلب بلند شد وگفت: ای پیامبر خدا! به او اجازه بده اگر اراده خیر داشته باشد مسلمان می شود، وقصد بدی داشته باشد او را به قتل می رسانم.
پیامبر صلی الله علیه وسلم به عمر رضی الله عنه اجازه ورود داد واز جایش برخاست. به محض اینکه عمر را دید لباسهایش را گرفت و به شدت به طرف خود کشید وگفت: ای عمر، آیا به جانب اسلام نمی آیی تا خداوند آیه هایی در مورد رسوایی تو نازل نکند هم چنان که ولید بن مغیره را رسوا کرد.
عمر گفت: گواهی می دهم که هیچ معبودی جز خدا نیست و گواهی می دهم که تو بنده وپیامبر خدا هستی، ای پیامبر خدا! من آمده ام تا به خدا و پیامبرش و آنچه از جانب خدا آورده ای ایمان بیاورم.
پیامبر صلی الله علیه وسلم تکبیر بلندی گفت که یاران دانستند عمر مسلمان شده است. حاضران نیز تکبیر گفتند ودر آن روز مسلمانان در دو صف بیرون آمدند که در یک صف حمزه رضی الله عنه قرار داشت و در صف دیگر عمر رضی الله عنه بود. قریش وقتی آنها را دیدند به شدت ناراحت شدند. ودر آن روز پیامبر صلی الله علیه وسلم عمر را فاروق نامید چون خداوند به وسیله او قدرت اسلام را ظاهر کرد ومیان حق وباطل فرق گذاشت(۱). واین گونه خداوند اسلام را با عمر رضی الله عنه عزت واقتدار بخشید و عمر رضی الله عنه به گروه اولین مردان اسلام پیوست.

پیامبر صلی الله علیه وسلم شناخت بسیار خوبی از عمر رضی الله عنه داشت. او شجاعت و شهامت وغیرت عمر رضی الله عنه را می دانست. لذا در حدیثی با اشاره به این صفات عمر رضی الله عنه گفت: ((من در خواب دیدم که دربهشت هستم زنی را دیدم که در کنار قصری نشسته ومی درخشد. گفتم: این قصر مال چه کسی است؟ گفتند: از عمر رضی الله عنه است. من به یاد شهامت وغیرت او افتادم و از آنجا روی گردانده وبرگشتم. هنگامی که عمر رضی الله عنه این سخن پیامبر صلی الله علیه وسلم را شنید به گریه افتاد وگفت: آیا ممکن است نسبت به شما غیرتم به جوش بیاید؟!)).
عمر رضی الله عنه مرد دلیری بود که مردم از او میترسیدند. شهامت و دلیری او در روزی که از مکه به سوی مدینه هجرت کرد متجلی گردید. هنوز پیامبر از مکه هجرت نکرده بود، مسلمانانی که از مکه به مدینه هجرت میکردند مخفیانه و به دور از چشم مشرکین هجرت می کردند. اما عمر رضی الله عنه شمشیرش را به کمر بسته وتیر وکمان خود را برداشت وتیر به دست گرفته وبه کعبه رفت. مردم قریش اطراف کعبه جمع بودند عمر رضی الله عنه هفت بار کعبه را طواف کرد ودر مقام ابراهیم نماز گزارد، سپس به افراد قریش گفت: هر کسی می خواهد که مادر به عزایش بنشیند وفرزندانش یتیم وزنش بیوه شود پشت این دره با من در بیفتد. بعد از آن، به سوی مدینه حرکت کرد. وهنگامی که پیامبر صلی الله علیه وسلم به مدینه آمد او همراه مردم به استقبال پیامبر صلی الله علیه وسلم رفت واز رسیدن پیامبر صلی الله علیه وسلم شادی وصف ناپذیری به عمر رضی الله عنه دست داد و عمر رضی الله عنه برای همیشه در مدینه ماند.
در روز صلح حدیبیه، پیامبر صلی الله علیه وسلم با کفار عهد نامه صلح امضاء نمود عمر رضی الله عنه چون شرایط صلح را شنید و از آنجایی که به ظاهر، صلح نشانگر ضعف وناتوانی مسلمین بود، ناراحت وخشمگین شد ونزد ابوبکر آمد وگفت: ای ابوبکر! آیا این مرد پیغمبر خدا نیست؟ ابوبکر گفت: بله. عمر گفت: آیا ما مسلمان نیستیم؟ ابوبکر گفت: بله، ای عمر. عمر با سرزنش وخشم گفت: پس چرا ما در مورد دین خود ذلت را قبول کنیم وبپذیریم؟
بعد از آن عمر رضی الله عنه پیش پیامبر صلی الله علیه وسلم آمد وآنچه به ابوبکر گفته بود به پیامبر هم گفت، پیامبر صلی الله علیه وسلم در پاسخ او گفت: من بنده خدا و پیامبرش هستم، هرگز از دستور خدا سرپیچی نمی کنم، ونیز هرگز خداوند مرا شکست نخواهد داد. در این موقع عمر رضی الله عنه سخنش را پایان داد و همه به مدینه برگشتند ودر مدینه مژده از آسمان آمد وسوره فتح بر پیامبر صلی الله علیه وسلم نازل شد: «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً» (الفتح: ۱). مشرکین شرایط صلح را نقض کردند وصلح حدیبیه که عمر برآن اعتراض می کرد سبب فتح مکه شد، فتح مکه، فتح بزرگی بود که مسلمین بعداز سالها دوری از مکه ودر حالی که با ترس ووحشت از مکه هجرت کرده بودند، بار دیگر قدرتمندانه به مکه بازگشتند، مسلمانان در هنگام فتح مکه بتها را درهم شکستند. حضرت عمر رضی الله عنه به دنیا ومتاع آن بی علاقه بود. در زمان خلافت ایشان سفیران پادشاهان وامرایشان که به مدینه می آمدند گمان می کردند امیرالمؤمنین دارای قصر بزرگی است که نگهبانان اطراف آن را گرفته اند. اما هنگامی که عمر رضی الله عنه را فروتن وبا لباسهای ساده می دیدند، تعجب وحیرت آنها را فرا می گرفت. ام المؤمنین حفصه رضی الله عنها دختر عمر رضی الله عنه وقتی بی علاقگی پدرش نسبت به دنیا را دید به او گفت: ای امیرالمؤمنین! اگر لباس می پوشیدی که از این لباس نرم تر می بود و غذایی می خوردی که از این غذایت بهتر بود بسیار خوب بود، چون خداوند روزی وخیر فراوان نصیب مسلمین کرده است. عمر رضی الله عنه گفت: مگر به یاد نداری که پیامبر صلی الله علیه وسلم چگونه با سختی زندگی می گذارانید؟ وهمچنان عمر حالات زندگی پیامبر صلی الله علیه وسلم و خلیفه اش ابوبکر را به حفصه یادآوری نمود تا اینکه حفصه به گریه افتاد سپس عمر رضی الله عنه گفت: سوگند به خدا اگر بتوانم
مانند آنها به سختی دنیا را بگذرانم امید است که در زندگی پرآسایش آخرت با آنها شریک شوم.
یاران عمر رضی الله عنه به قاطعیت وصلابت وی شهادت داده اند، حضرت معاویه رضی الله عنه می گوید: عمر به خاطر خدا مردم را می ترساند. حضرت عمر رضی الله عنه عادل بود وقبل از همه عدالت را بر خود اجرا می نمود سپس بر دیگران، در طول سالهایی که مسلمانان از فقر و تنگدستی در مضیقه بودند او نیز جز نان وروغن چیز دیگری نمی خورد چون او می خواست هرچه مردم می خورند او نیز بخورد.

عمر رضی الله عنه از خداوند می ترسید واز روز قیامت هراس داشت یکی از یاران او میگوید: عمر رضی الله عنه را دیدم که پر کاهی را از زمین برداشت وگفت: ((کاش که من پرکاهی بودم، کاش من چیزی نمی بودم، کاش که مادرم مرا نمی زائید!)) حضرت عمر رضی الله عنه درحالت امامت نماز صبح بود که ابولؤلؤ مجوسی بر او حمله نمود وایشان را مجروح ساخت، سپس حضرت به فرزندش عبدالله گفت: نزد ام المؤمنین عایشه برو وبه ایشان بگو عمر بن خطاب به تو سلام می گوید ونگو امیر المومنین، چون از امروز به بعد من امیر المومنین نیستم وبگو عمر اجازه می خواهد در کنار یارانش (محمد صلی الله علیه وسلم وابوبکر رضی الله عنه ) دفن شود، اگر عایشه اجازه داد من را در آنجا دفن کنید واگر اجازه نداد آنگاه در قبرستان عمومی مسلمانان دفنم کنید. ام المؤمنین با خواسته عمر رضی الله عنه موافقت نمود واجازه داد که ایشان در کنار یارانش محمد صلی الله علیه وسلم وابوبکر رضی الله عنه به خاک سپرده شود. عهد خلافت حضرت عمر رضی الله عنه سرشار از خوبی وعدالت بود وفتوحات بزرگی نصیب مسلمانان گردید واسلام در دورترین نقاط دنیا منتشر شد.
رحمت خدا بر فاروق اعظم باد ومبارک باد او را بهشتی که به آن مژده داده شده بود.